پا گذاشتن به زندگي من و بابايي
٥دي ماه ١٣٩٣
عزيز دلم تو توي شهريور به دنيا نيومدي تو امروز به دنيا اومدي
من توي چشمهاي بابات نيگاه كردمو و بهش گفتم "من حامله ام"
مي دوني عكس العمل بابات چي بود؟محكم بغلم كردو گفت ميدونستم ميخواد بياد
عزيزدلم تو توي اين روز دقيقا تنها اميدواري مون براي آينده بهتر بودي
بعد از فهميدن اومدن تو باباي سريع حاضر شد رفت مغازه كلي خوراكي خريد از شيريني و ترشي و گذاشت جلوي مامان سارات و گفت بزار ببينم عزيز دل بابا دلش كدومو ميخاد
من توي چشمهاي بابات كلي اميد و خوشحالي رو ميديدم.خيليي از اين بابت خوشحالم
حالا فردا ميرم آزمايش ميدم تا از اومدنت مطمئن شيم.
راستي به غير بابايي دوستاي ماماني خبر دار شدن كه تو اومدي تو دل من و كلييييي خوشحال شدم.يسري هاشون گريه هم افتادن.اخه اينروزا بابايي تو كارش به مشكل خورده و دوستاي ماماني اومدن تو رو يه معجزه واسه حل مشكلات دونستن.
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


پا گذاشتن به زندگي من و بابايي 

